سپیده دم


بیدار شو ، خوشحال شدی: “اوه!” آ
فریاد بلند و بلند اما سگ رفته است.
تو خیالپردازی میکنی. با نگاه بیدار شدم
در دستانی که زیبا گفتی
همه مرده این تابستان ، زمان
در پایان یک روز ناامید کننده ،
ساعت های صبح ترس می پرسد
کنار ما بماند این سالهاست
فراتر از کمال ، گلبرگ های خورشیدی
سنگ ها از پهلو به پهلو مانند ذرات هستند
معلق از خشک شدن زود هنگام باد در محدوده جلو.
دیروز ، من قبلاً از عصبانیت پشیمان شده بودم
احساس می کردم شام وسط است
اتفاق می افتد اما قبلاً ، ما صحبت کردیم
مادران ما ، مانند بزرگسالان ، مانند کودکان.

دیدگاهتان را بنویسید